تبليغاتX
معمای هستی
تو که نازنده بالا دل ربایی

تو که بی سرمه چشمون سرمه ساری

تو که مشکین دو گیسو در قفایی

به مو گویی که سر گردون چرایی

 

ای روزگار ... .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:13 توسط اسحق |

دل کندن از یار برایم شده عادت

هرچند که آرزوی دیدارت را

هرگز نتوانم که ز سر دور کنم

بین منو تو

عشق چه معنی دارد؟

تو سر تا به قدم هوس رانی و من

هرگز نتوانم

هوس عشق تو را کور کنم.

تو لبریز تر از جام شرابی

من مخمور شراب جام جانت

افسوس که این سراب دیدارت را

هرگز نتوانم

کز آب حیاط لب تو سیر کنم.

 

اسحق

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:34 توسط اسحق |

سلام

ای بی معرفت ها. یکی از ما نپرسید این مدت که نبودی کجا بودی. اما ما هنوز به یاد همتون هستیم. فراموشتون هم نمیکنیم.

چند وقته کامپیوتر ندارم. مطالبم رو بایگانی میکنم برا روزیکه... .

تا چه پیش آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:22 توسط اسحق |

از همتون ممنونم. چرا که گاهگاهی صدای لطیف قدمهاتون پرده های سکوت و تنهایی رو در دل زنگار گرفته من پاره میکنه. نیومدن من دلیل بی وفایی نیست. وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم.

داش رستم اومدنت رنگ زیبایی به در و دیوار خانه ی متروک و نیمه خراب این حقیر سراپا تقصیر داد. شما که سر انجام اومدنت آبادیه پس بیا. همیشه بیا. و با حرف های قشنگت زندگی رو برام معنا کن. آره زندگی رو باید تجربه کرد. اما ای کاش چرخ نامراد روزهای سخت وطن این اجازه رو به ما بده. قبل از اینکه باد شمع نیمه روشن وجودمون رو خاموش بکنه. فقط خدا میدونه چقدر دلم تنگ شده برا اون روزهای پر بحث و جدل. اما افول انسانیت در این روزگار و دیار مگه شور و حالی برا آدم میزاره. وقتی وطنت پاره ی تنت به دندانهای دژخیمان شوم آویزونه مگه میشه زندگی رو تجربه کرد.!!!!

آقا قدرت امیدوارم پاینده و سرزنده و در آرامش باشی هر جا که هستی به هر کاری که مشغولی برات آرزوی روزگاری خوش میکنم. هر چند که گل ما را با درد سرشتند. ولی اینو بدون که : مرد را دردی اگر باشد خوش است ... درد بی دردی علاجش آتش است(مشتاق).

دیاکو : پسر عموی عزیز تر از جان برای تو و خانوادت دلم تنگ شده. دوری ما پایان نداره ... نمک در نمک دان شوری نداره. یادته اون نامه نگاری های قدیممون؟؟؟؟ یادش بخیر دوران کودکی اون همه شر و شور. حرف های نگفته بین ما زیاده. اما مجالش رو خدا باید بده. پس یا خدا... .

استاد گرامی حمدالله چراغی بیشتر از همه شما باید مارو ببخشید. اساتیدی که ما همین یه ذره شوق نوشتنمون رو از اونها داریم نتنها برای من عزیزند بلکه در درگاه حق عزیزترند. با وجود شعرای گرانقدری چون شماست که ما هم جرعت اظهار پیدا میکنیم و بهانه ی محرومیت استانمون رو باید فراموش کنیم. چرا که خواستن توانستن است همونطور که شما ها ثابت کردید.

ایزد نگهدارتان

تا بعد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:53 توسط اسحق |

از مرز جنون گذشته ام اینجا من

خوش به حالت که هنوز

با جنون فاصله ای داری چند!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:9 توسط اسحق |

به نظر شما این بچه در حال حاضر چه احساسی بهش دست داده؟!

خودمونیم عجب وطن طنزی داریم نه؟!!

 

بخندم یا گریه کنم؟!

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:24 توسط اسحق |

مهتاب و دریا

نشسته بودم پیش ساحل

روی شن ها.

لرزش نور بنفش

در امتداد پهن دریا .

 

در دلم چیزی گرفته

در گلویم بغض، تنها.

این نسیم است؟

می وزد؟

یا تو بودی!

کردی عبور از لب دریا؟

 

چه خیالی !

چه خیال انگیز خیالی!

پیش این تک تنه ی مانده به جا

من و در یا

تک و تنها.

 

تو نبودی !

این نسیم است؟

می وزد؟

می پریشاند دلم را.

میبرد تا ته دریا

میبرد تا خود مهتاب.

 

من ندیدم شب مهتابی و دریا.

این نسیم است ؟

می وزد؟

چه خیالی !

چه خیال انگیز خیالی!

این نسیم سرد صحرا.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:28 توسط اسحق |

هر چه تار بود زدم!

نشنیدی؟!

جای پودهای دلم آتش گرفت!

کاش میدیدی؛

حالا که رفته ای

با سیاهی شب تنیده ام.

جای تارهای دلم سیاهی است!

 

پاییز

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:7 توسط اسحق |

سلام

به همه. به روی ماه همه. غریبه، دوست، آشنا، قدیمی، رهگذر و ... .

خوش اومدید. همتون بزرگوارید از اون اصلیاش. قربونه همتون برم. به موقش خدمت همتون میرسم. برا این پست تصویری از برف اخیر که تو شهر ایلام باریده رو براتون گذاشتم. با موبایل گرفتم. قابلتون رو نداره. خیلی حرف برا گفتن دارم. که میگم. به قول عرب ها : شویه شویه!!!

میبینمتون.

 ایلام برفی

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:50 توسط اسحق |

آره کم کم دوباره سرو کله ی ما هم داره پیدا میشه. خدا به دادتون برسه!!

 راستی چه خبراست اینجا ما یه چند وقت نبودیم خوبین خوش میگذره؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:34 توسط اسحق |